|
|
|
|
|
|||
|
ميرزا تقي خان رفعتديگر
شاعري كه پيش
از نيما
نوپردازي را
در شعر
پذيرفته «
ميرزا تقي
خان رفعت»
سردبير
روزنامه
تجدد و مدير
مجله ادبي
آزاديستان
تبريز بود،
كه ماهها با
غرلسرايان و
قصيده گويان
متعصب
مبارزه كرد،
در زمانه اي
كه عدول از
قواعد عروضي
نوعي كفير
محسوب مي شد
رفعت
سرسختانه
قواعد را در
هم شكست و در
برابر
انتقادهاي
كهنه
انديشان
مقاومت به
خرج داد، با
سلاح خود
آنان به
جنگشان رفت،
انتقاد را با
انتقاد پاسخ
گفت و شعر نو
را ضرورت
اجتناب
ناپذير
زمانه دانست. اما
مبارزه كهنه
و نو به همت
ميرزا تقي
خان رفعت در
روال منطقي
افتاده بود
كه با خودكشي
او براي مدتي
از شور و
هيجان افتاد.
در آخرين
روزهاي
تابستان سال 1299
شمسي رفعت
خودكشي كرد. خودكشي
رفعت جنجال
آفرين نبود،
زيرا مردم
هنوز شعر نو
را باور
نكرده بودند
و باور شعر نو
با نيما آغاز
شد، ولي با
اين وجود نمي
توان همت
افرادي
مانند رفعت
را در
نوپردازي،
منكر شد. ميرزا
تقي خان رفعت
فرزند آقا
محمد تبريزي
تحصيلات خود
را در
استانبول
انجام داد.
چند سال مدير
مكتب «ناصري»
ايرانيان در
طرابوزان
بود. در جنگ
جهاني اول،
حدود سال 1295
شمسي به
تبريز آمد و
معلم زبان
فرانسه در
دبيرستان
هاي تبريز شد
و روزنامه
تجدد را كه
مديريت آن با
شيخ محمد
خياباني بود
نوشت و نيز در
هنگام قيام
دموكرات ها
مجله ادبي «آزاديستان»
را منتشر كرد
كه چهار
شماره از آن
بيرون آمد.
رفعت زبان
تركي، فارسي
و فرانسه را
به خوبي مي
دانست و به هر
سه زبان شعر
مي سرود و
شعرهاي
فارسي او در
روزنامه
تجدد و مجله
آزاديستان
چاپ مي شد. «رفعت
پس از آن كه در
شهر
طرابوزان
تحصيلات خود
را تكميل
كرد، چند سال
در همانجا
مديريت
مدرسه ناصري
ايرانيان را
عهده دار بود
و هم مدتي در
مدرسه
فرانسوي ها
دبيري داشت.
وي موقعي كه
در طرابوزان
اقامت داشت،
مقالات
علمي، ادبي و
سياسي در
روزنامه هاي
پاريس به
امضاي يك نفر
ايراني مي
نوشت، دولت
فرانسه توسط
كنسول
طرابوزان،
مدال افتخار
بدو فرستاد.
فقيد
دانشمند در
حقيقت شهيد
فضيلت و
بلندي مقام
ادبي شد. كار
من در گره از
پر هنري
افتادست
دارد از
جوهر خود مو
قلم فولادم شادروان
رفعت در علم
جغرافي و
هندسه يد
طولاني داشت
و در فن رسم و
نقاشي استاد
زبر دست بود.
بدون اغراق
جواني تربيت
شده و تحصيل
كرده اي
مانند رفعت
كمتر ديده
شده، پاكي
اخلاق رفعت
مورد توجه و
تصديق
بيگانه و
خويش بود،
ولي حساس و
پرشور، بي
گمان دلداده
ميهن عزيز
بود.2» «رفعت
كه قدي
متوسط، جثه
اي لاغر،
قيافه اي
متناسب، چشم
و ابروي درشت
و سياه،
نگاههاي تند
و جذاب، رنگي
پريده، قلبي
از برگ گل
نازكتر و دلي
حساس و پر از
عشق و شور
داشت يكي از
پيشگامان
قيام ملي
آذربايجان و
هم عهد و
مجذوب روح
داهي بزرگ
ايران شيخ
محمد
خياباني بود3». او
كه از دل
باختگان
پرشور و
صميمي تجدد
ادبي و
اجتماعي
ايران بود،
اعتقاد داشت
كه « ادبيات
قديمي ما از
منابع اوليه
خودش دور
افتاده، در
يك حوزه وسيع
تراكم يافته
و به حال ركود
و سكون در آن
رختخواب
فراخ مستقر و
متوقف شده
است، يك سد
سديد، كه
اختيار
داريم آن را
يك سد محافظه
كاري
بناميم، اين
امواج
متراكم ادبي
را در آن حوض
وسيع محبوس
داشته است.
وقتي كه ما مي
گوئيم « متصدي
هستيم در اين
زمنيه
جرياني به
وجود
بياوريم»
طبعا” معلوم
مي گردد كه
مقصود ما و
نقشه ما
عبارت از
رخنه
انداختن در
بنيان اين سد
سديد
استمرار و
ركود است4». «وي
عملا براي
رخنه
انداختن در
اين بنيان
هزار ساله به
سرودن شعري
پرداخت كه هم
از حيث فرم و
هم از لحاظ
مضمون با
شيوه شعري
قدما تفاوت
داشت، در آن
قافيه رعايت
نشده و مصرع
ها مساوي
نبودند و
بدين جهت
مورد جمله
مدافعين شعر
كلاسيك قرار
گرفت. رفعت
با نوشتن
مقاله هاي
انتقادي
عميق كه
نشانه بينش
عميق سياسي و
اجتماعي
اوست توجه
تمام محافل
ادبي تهران
را به خود جلب
مي كند و به
نويسندگان
روزنامه هاي
تهران درس
تجدد و آزادي
خواهي مي دهد.
او با طرح
مجادلات
سازنده ادبي
با ملك
الشعراي
بهار و
ديگران راه
را براي
پيدايش شعر
نو هموار مي
كند و با حمله
به قلعه هاي
كهنه ادبي و
مدافعان
تحجر، زمينه
را براي ظهور
نيما آماده
مي سازد.1» «
رفعت مي گويد
نبايد
فراموش كرد
كه اساس دعوي
فقط دانستن
اين است كه
آيا افكار و
تعليمات
شعرا و ادبا و
حكماي قديم
بري امروز يك
ملت معاصر و
متجدد كفايت
مي دهد يا نه؟
به عبارت
اخري آيا
اشعار و
مثنويات
قدما در ما
افكار نو،
انطباعات
نو، اطلاعات
نو و تجسسات
نو، يك كدام
چيز نو،
توليد مي كند
يا نه؟ و در
جواب به بهار
در مقاله
سعدي كيست؟
بعضي نظريات
او را رد مي
كند و نظريه
تازه اي
ارائه مي دهد.
او مي گويد
بطور كلي
بايد امروز
ادبيات نوي
به وجود آورد.
به اعتقاد او
ادبيات
كلاسيك به
هيچ وجه همه
نيازهاي
مردم قرن
بيستم را در
ايران
برآورده نمي
كند و مي گويد
وقتي ما
بخواهيم، حس
ملي و قهرمان
پرستي خود را
به هيجان
بياوريم
داستان هاي
شاهنامه را
مي خوانيم و
هنگامي كه
نياز به حالت
فيلسوفانه
يا لذت
روحاني و
معنوي داشته
باشيم
گلستان سعدي
و بوستان را
خواهيم
خواند اما
هنگامي كه
بخواهيم
احساسات و
نيازهاي
امروزين را
ارضاء كنيم
چه بايد
بخوانيم؟ ما
در اين زمنيه
متاسفانه
چيزي نداريم.
شعراي عصر ما
با آن كه با ما
معاصر هستند
اما در واقع
سعدي ها و
فردوسي ها
ناكاملند و
يا احيانا” از
حافظ الهام
مي گيرند.
آنها نمي
توانند روح
ما را تسخير
كنند آن چنان
كه سعدي مي
كند و نه مي
توانند
جراحت روح ما
را التيام
بخشند و وقتي
ما مي خواهيم
رهبري فكري
كه مسائل
مورد نياز ما
را بيان كند
پيدا كنيم
وجود ندارد و
همچنان
مسائل بغرنج
و پيچيده
بجاي مي ماند.
به همين دليل
است كه شعر ما
نياز
فراواني
دارد به
دگرگون شدن و
تجدد واقعي… مقارن
همين ايام در
سال 1336 ه.ق در
تهران مجله
اي داير مي
شود به نام «دانشكده»
با مديريت
محمد تقي
بهار، مدير
مجله در
سرمقاله
شماره اول
تحت عنوان «
مرام ما» نويد
مي دهد كه
اميدوار است
كه نمونه اي
از روح نوين
ادبيات قرن
بيستم بر
بنيان محكم
زبان فارسي و
حفظ لغات
زنده و شيرين
و امثال و
يادگارهاي
تاريخي اين
لسان نمكين
به هموطنان
ادب دوست خود
عرضه دارد، و
بدين وسيله
نوعي تجدد
ادبي را
پيشنهاد مي
كند. وي معتقد
است كه بايد
در ادبيات ما
و حتي لغات و
اصطلاحات و
طرز اداي
مقاصد ما
تغييراتي
حاصل شود. اما
اين تغييرات
موافق باشد
با احتياجات
فعلي هيات
اجتماعيه و
مطابق محيطي
كه ما را
تكميل خواهد
نمود و مي
نويسد: «يك
تجدد آرام
آرام و نرم
نرمي را اصل
مرام خود
ساخته و هنوز
جسارت نمي
كنيم كه اين
تجدد را تيشه
عمارات
تاريخي
پدران شاعر و
نياكان اديب
خود قرار
دهيم. اين است
كه ما فعلا”
آنها را حرمت
نموده و در
پهلوي آن
عمارات، به
ريختن بنيان
هاي نو آئين
تري كه با سير
تكامل،
ديوارها و
مرزهايش
بالا روند
مشغول
خواهيم شد.» با
اتنشار اين
رام نامه
مجددا” تقي
رفعت در
روزنامه
تجدد يك
سلسله
مقالات تحت
عنوان « مسئله
تجدد در
ادبيات»
انشار مي دهد
و نظريات
بهار را در
زمينه نحوه
ادراك از
مفهوم تجدد
مورد انتقاد
قرار مي دهد و
خطاب به مدير
مجله
دانشكده مي
نويسد: از آن
چيزي كه شما «سير
تكامل» مي
ناميد و ما
شنوندگان
سير في
المنام تصور
مي كنيم، بلي
از آن نقشه
بطالت و جبن
دست برداريد
تجدد به
مثابه
انقلاب است و
انقلاب را
نمي شود با
قطره شمار
مانند دارو
به چشم جماعت
ريخت و
جوانان
دانشكده را
تهييج مي كند كه
برخلاف
جريان آب شنا
كنند و براي
فردا
بنويسند و
خطاب به آنها
مي نويسد:
امروز، مي
بينيد كه
شخصا” سعدي
مانع از
موجوديت
شماست،
تابوت سعدي
گاهواره شما
را حفظ مي كند
عصر هفتم بر
عصر چهاردهم
مسلط است ولي
همان عصر كهن
به شما خواهد
گفت هر كه آمد
عمارت نو
ساخت و شما در
خيال حراست
كردن عمارت
ديگران
هستيد، در
صورتي كه اگر
در واقع هر كه
مي آمد عمارت
نو مي ساخت،
سعدي منزل به
ديگري نمي
توانست
پرداخت… در زمان
خودتان اقلا”
آنقدر
استقلال و
تجدد به خرج
بدهيد كه
سعدي ها در
زمان خودشان
به خرج دادند.
در زير قيود
يك ماضي
هفتصد ساله
پخش نشويد،
اثبات
موجوديت
نمائيد. بدين
نحو مجددا”
موضوع لزوم
تجدد در
ادبيات
فارسي پيش
كشيده مي شود.
بهار و
همكارانش در
مجله
دانشكده در
مورد شعر و
ادبيات و شعر
خوب و تاثير
محيط در
ادبيات و
انقلاب ادبي
مقالاتي مي
نويسد و بحث
هاي تازه اي
پيش مي كشند و
تقي رفعت نيز
در روزنامه
تجدد و مجله
آزاديستان
تبريز در
مورد ادبيات
و تجدد در شعر
نظريه هاي
خاصي ابراز
مي دارد و شعر
و ادبيات را
از سه نظر
اساسي: شكل،
زبان و
اسلوب، قابل
تغيير و
دگوگوني مي
داند2». روانشاد
حبيب ساهر كه
يكي از
درخشانترين
چهرهاي شعر
امروز
آذربايجان
شناخته شده
خود يكي از
شاگردان
زنده ياد
ميرزا تقي
خان رفعت
بوده و
درباره
استادش در
مقدمه كتاب
شعر (ج 2) چنين
مي نويسد1: «هفت
ساله بودم و
در مكتب خانه
اي علم مي
آموختم،
شبها چراغ
افروخته و
قلم به دست
گرفته و به
زبان مادري
شعر و غزل مي
نوشتم، از
هجران يار،
جفاي
روزگار، از
كوتاهي عمر…
قصه ها مي
پرداختم. رفته
رفته
مكتبخانه ها
مبدل به
مدارس
مباركه مي
شد، روزي،
برادرم مرا
به يكي از آن
مدارس
مباركه برد…
مرا به كلاس
پنجم
پذيرفتند،
زيرا خط و
ربطم بي نظير
بود. در
مدرسه، ديگر
اثري از
تاريخ معجم و
ابواب جنان
نبود، بلكه
از « علوم ضاله»
يعني علم
الاشياء و
جغرافيا درس
مي دادند،
همچنين حساب
و هندسه،
گرچه درآن
مدرسه
مباركه، از
حساب و هندسه
بيزار بودم
اصلا نمي
فهميدم و ياد
نمي گرفتم،
ولي شاعريم
گل كرد. ضمن
سرودن شعر
تركي، قصيده
و غزل به زبان
پارسي مي
ساختم آن وقت
ها سلطان
احمد شاه
قاجار، در
دارالخلافه
تهران سلطنت
مي كرد و
برادرش محمد
حسن ميرزا در
دارالسلطنه
تبريز
وليعهد بود. روزگاري
رسيد كه
نخستين
مدرسه به نام «
مدرسه
مباركه
محمديه (تعليمات
متوسطه)» در
عمارت زيباي
فرمانفرمايان،
در ششگلان،
افتتاح يافت
و ما را بدان
دارالعلم
جديد بردند. پس
از رفتن
وليعهد از
تبريز،
مدرسه
متوسطه به
حرمخانه
پرنقش و نگار
او منتقل شد. يك
روز صبح،
معلم جواني،
بسيار خوش
سيما، با
لباس مشكي و
كراوات
رنگين و با
كلاه «تركان
جوان» وارد
كلاس ما شد. او
ميرزا تقي
خان رفعت بود
و در ممالك
عثمانيه
تحصيل كرده و
معلم زبان و
ادبيات
فرانسه بود.
نگو معلم ما
شاعر هم بوده
و به زبان هاي
تركي و فارسي
و فرانسه شعر
مي ساخته. ابتدا
در « مجله ادب»
كه از طرف
دانش آموزان
منتشر مي شد و
بعدها در
مجلات ديگر و
روزنامه
تجدد، اشعار
رفعت را مي
خوانديم … رفعت، شاعر
نوپرداز بود
و به سبك «ادبيات
جديده» ترك و
به شوه
شاعران ثروت
فنون شعر مي
ساخت، به
زبان پارسي
بسيار جالب
توجه، به
زودي مكتبي
بوجود آمد: «مكتبي
رفعت». چون
در مدرسه
مباركه شاعر
فراوان بود،
بين آنان چند
نفر، از جمله
احمد خرم،
نقي برزگر،
يحيي ميرزا
دانش (آرين
پور بعدي) از
چهره هاي
درخشان «شعر
نو» گرديدند. مدير
مدرسه،
مرحوم امير
خيزي، گرچه
ادبيات
قديمي و عروض
و قافيه
تدريس مي كرد
و شعراي جوان
را به سرودن
غزل و قصيده
تشويق مي
نمود و به پسر
ميرزا جواد
ناطق، نسبت «
ناصح» مي داد
ما، ناخلف
ها، پيرو
مكتب رفعت
بوديم… ناگفته
نماند كه گاه
براي خاطر
امير خيزي
غزلي و قصيده
اي هم مي
ساختيم. رفعت،
غزل و قصيده
را نمي
پسنديد،
امير خيزي
نيز به چشم
حقارت به
اشعار جديد
مي نگريست. نوپردازي
رفعت غوغايي
برانگيخت،
هم در تبريز و
هم در تهران و
شيراز
چنانكه ايرج
ميرزا نوشت: در
تجديد و تجدد
وا شد
ادبيات شلم
شور وا شد مي
كنم قافيه ها
را پس و پيش
تا شوم
نابغه دوره
خويش و
محمود غني
زاده نيز
ساكت نماند،
چنانكه در
مجله كاوه كه
در برلين طبع
و منتشر مي شد
قطعه شعري را
از رفعت با
غزلي مقايسه
كرد و با
استهزاء
چنين نوشت: «ادبيات
والده خاني» سخن
كوتاه رفعت
نخستين شاعر
نوپردازي
بود كه اولين
سنگ بناي «شعر
نو» را گذاشت و
رفت…
و فراموش شد… مرحوم
يحيي آرين
پور اديب و
پژوهشگر
ارزشمند
معاصر كه
برخي از
مطالب اين
وجيره از اثر
معروف و با
ارزش وي « از
صبا تا نيما»
استفاده شده
است خود از
شاعران
نوپرداز و از
شاگردان
زنده ياد
ميرزا تقي
خان رفعت
بوده، نياي
پدريش عباس
ميرزا نايب
السلطنه،
يگانه مرد
شايسته
خاندان
قاجار و از
سوي مادر
سلسله نسبش
به دانشمند
نامي ايران،
خواجه
نصرالدين
طوسي مي رسد.
درباره
ميرزا تقي
خان رفعت و
ذوق شعري
خودش در
مصاحبه با
خبرنگار
مجله تماش مي
گويد: «
آغاز
تحصيلاتم
برحسب اوضاع
آن زمان در
مكتب خانه
بوده، دروس
ابتدايي را
در دبستان «
تمدن» تبريز و
علوم متوسطه
را در يگانه
دبيرستان آن
شهر به پايان
برده ام. آموزگاران
من در
دبيرستان از
جمله
شادروانان
ابولقاسم
فيوضات، تقي
رفعت و سيد
احمد كسروي
بوده اند و من
از بضاعت
مزجات ادبي
هر چه دارم از
آن بزرگوارن
است. در
دوران تحصيل
در دبيرستان
و سالها پس از
آن گاهي به
تفنن شعر مي
سرودم و «دانش»
تخلص مي كردم.
تقي رفعت كه
از دانش و ادب
جهان متمدن
بهره وافي
داشت و من شرح
حال او را در
جلد دوم كتاب «از
صبا تا نيما»
به اختصار
آورده ام،
براي نخستين
بار چشم و
گوشم را به
ادبيات نو
باز كرد و از
آن پس از شعر
سرودن با آن
قيود بيحد و
حصر چشم
پوشيدم.
بعدها بعضي
از قطعات و
ترجمه هاي
شعريم در
مجلات سخن و
يغما چاپ شده
است. در
اواسط سال1298 كه
در كلاس ششم
دبيرستان
تحصيل مي
كردم، شش
شماره از
مجله «ادب» را
در تبريز
انتشار دادم
و چون به علت
فراغ از
تحصيل،
دبيرستان و
سردبيري
مجله را ترك
كردم، شش
شماره ديگر
از آن تحت نظر
شادروان
امير خيزي
منتشر شد.» ميرزا
تقي خان رفعت
كه از
پيشگامان
قيام ملي
آذربايجان و
دست راست و
مسئول
تبليغات
زنده ياد شيخ
محمد
خياباني
بود، پس از
شكست قيام و
شهادت
خياباني، وي
در سن 31 ساگي
روز
چهارشنبه
غره محرم 1339
هجري قمري
برابر با
شهريور 1299 شمسي
در خفاگاه
خويش در
روستاي
قيزيل ديزج
خودكشي كرد. كسروي
درباره تقي
رفعت در كتاب «
تاريخ هيجده
ساله
آذربايجان»
مي نويسد: «
ميرزا تقي
خان رفعت
سخنراني هاي
شيخ محمد
خياباني را
به فارسي
ترجمه و در
روزنامه
تجدد چاپ مي
كرد…
يكي از
نزديكان
خياباني
ميرزا تقي
خان رفعت بود.
بعد از كشته
شدن
خياباني،
اين مرد با
چند تن از شهر
گريخته به
ارونق و
انزاب رفته و
در آنجا خود
را كشت (يا
ديگران
كشتند) و ما از
داستان او
نيك آگاه
نگرديده ايم1». احمد
خرم يكي از
دانش آموزان
رفعت كه عضو
انجمن
محصلين هم
بود با دل
اندوهناك و
احساسات
پاك، در
سوگواري
معلمش
اشعاري تحت
عنوان «چهره
ملال» ساخت كه
در ماهنامه
ايرانشهر و
مجله ادب
تبريز درج شد: پيچيده
جهان يكسره
در چادر ظلمت
انوار صفا
دار قمر با لب
خندان مي
داد به صد عشق
همي بوس
فراوان
بر چهره
زيبا و
فسونكار
طبيعت آنگاه
كه مجذوب
طبيعت شده
بودم
زانو زده
درگه وحدت
شده بودم
روحي
شبحي خواسته
از عالم بالا
با
چشم سيه چهره
بي رنگ و غم
افزا لب
هاي سفيدش
همه پر لرزش و
محسوس
با يك حركت
گفت بر اين
زندگي افسوس
آنگاه
نهان گشت چو
يك پرده واهي
در
عمق دلم ماند
از آن ديده
نگاهي آفاق
طبيعت همگي
خائف و لرزان
بر چهره خود
قرص قمر رنگ
الم داد
نگاه
ز دل ظلمت شب
خواسته
فرياد
افسوس
بر اين زندگي
و مردم نادان اينك
نمونه هايي
از اشعار
زنده ياد تقي
رفعت برخيز برخيز
بامداد
جواني ز نو
دميد برخيز
صبح خنده
نثارت خجسته
باد برخيز
روز ورزش و
كوشش فرا
رسيد برخيز
و عزم جزم كن،
اي پور
نيكزاد بر
ياس تن مده،
مكن از زندگي
اميد… بايد
براي جنگ بقا
نقشه اي كشيد بايد،
چو رفته رفت،
به آينده رو
نهاد… يك
فصل تازه مي
دمد از بهر
نسل نو يك
نوبهار
بارور،
آبستن درو برخيز
و حرز جان بكن
اين عهد
نيكفال برخيز
و باز راست كن
قد تهمتن برخيز
و چون كمان كه
به زه كرد شست
زال پرتاب
كن به جانب
فردات جان و
تن تقي
رفعت، تجدد،
شماره
نوروزي 1297 شمسي از
مكتوب منظوم (خطاب
به نسوان): عنوان
تو زهره،
ماه، خورشيد دوري
تو از اين
جهان سيار خواري
تو در اين
ديار
خونخوار دلسرد
زخود، غير
نوميد… آنان
كه ترا همي به
زانو در
سجده عشق مي
پرستند مانند
وحوش دشت
هستند اندر
پي صيد در
تكافو… فمينا
1 ، مجله
آزاديستان،
شماره1
پانزدهم
خرداد 1299 شمسي بر
اثر تلاش و
كوشش اين
نخستين
شعراي
نوپرداز در
آذربايجان،
زمينه براي
يك تحول نسبي
فراهم شده
بود و ادبيات
منظوم
ايران، در
انتظار
مردان صاحب
قريحه اي بود
كه با فكري
روشن و زباني
گويا و جرات و
شهامتي
درخور پديد
آيند و پرچم
اين نهضت را
بر دوش گيرند
تا به كوشش
آنان
چهارچوبه
تنگ نظم
فارسي، وسعت
و صلاحيت
لازم را براي
بيان
احساسات و
انديشه هاي
بزرگ به دست
آورد. پس
از خودكشي
رفعت در سال 1299
شمسي دنباله
بحث هاي تجدد
خواهان ادبي
و محافظه
كاران به
اغلب نشريات
راه پيدا
كرده و ادامه
مي يابد و
كساني با
نيروهاي
جوان تر و
تازه تر به
ميدان مي
آيند. در
چنين
شرايطي،
شاعر جواني
كه از
كوهپايه هاي
شمال ايران
برخاسته بود
به ياري
همكاران
تجدد خواه
خود مي شتابد.
وي اين نغمه
هاي پراكنده
را كه از گلوي
جوانان
انقلابي مثل
تقي رفعت
بيرون آمده
بود منظم
ساخته و آهنگ
موزون به
آنها مي دهد. «
دو سال بعد از
مرگ تقي رفعت
يعني در سال 1301
شمسي «افسانه»
نيما سروده
مي شود.
انتشار اين
منظومه، شعر
فارسي را در
جريان واقعي
تحول و تجدد
مي اندازد.
بطوري كه از
همان آغاز،
بسياري از
شاعران به
تقليد از آن
برمي خيزند و
نقادان به
تحسين مي
پردازند2». علي
اسفندياري «نيما»
در پائيز سال
1276 شمسي (1315 ه.ق) در
دهكده دور
افتاده «يوش»
مازندارن
بدنيا آمد.
پدرش
ابراهيم خان
اعظام
السلطنه
مردي شجاع و
آتشي مزاج ار
افراد يكي از
دودمانهاي
قديمي
مازندران
محسوب مي شود
و در اين
ناحيه به كشاورزي
و گله داري
مشغول بود. نيما
12 سال داشت كه
با خانوده اش
به تهران آمد
و در آنجا
ماندگار شد.
از بيشتر
مواقع به
حجره
چايفروشي
شاعر، حيدر
علي كمالي مي
رفت و در آنجا
به سخنان ملك
الشعراي
بهار، علي
اصغر حكمت،
احمد اشتري و
ديگر
گويندگان و
دانشمندان
عهد خود گوش
فرا مي داد و
زمينه شعر و
هنر خود را
مهيا مي ساخت. نخستين
اثر منطوم
نيما قصه رنگ
پريده است.
خود او گويد: «من
پيش از آن
شعري در دست
ندارم» اين
قصه را نيما
در اسفند ماه
1299 شمسي سروده
و يك سال بعد
انتشار داده
و بعد
قسمتهائي از
آن به نام «دلهاي
خونين» در
منتخاب
آثار، تاليف
محمد ضياء
هشترودي نقل
شده است.
منظومه رنگ
پريده كه
نزديك به
پانصد بيت به
وزن مثنوي
جلال الدين
رومي (بحر هزج
مسدس) مي
باشد، سند
اتهامي است
كه شعر به ضد
جامعه اي كه
در آن مي
زيسته ارائه
داده است. در
اين منظومه
مفاسد
اجتماعي
مستقيما”
تصوير نشده،
بلكه شاعر در
آن داستان
دردناك
زندگي خود را
بازگفته است. در
منظومه «اي شب»
كه مي توان آن
را از حيث شكل
با ترجيع بند
زيبا و بلند
سعدي مقايسه
كرد غم و
اندوه و
بدبيني
اجتماعي به
خوبي نمايان
است: هان
اي شب شوم
وحشت انگيز
تا چند زني
به جانم آتش يا
چشم مرا ز جاي
بركن
يا پرده
زروي خود فرو
كش
يا
باز گذار تا
بميرم
كز
ديدن روزگار
سيرم ديري
است كه در
زمانه دون
از ديده
هميشه
اشكبارم عمري
به كدورت و
الم رفت
تا باقي عمر
چون سپارم
نه
بخت بد مراست
سامان
واي
شب، نه تراست
هيچ پايان آنجا
كه زشاخ گل
فرو ريخت
آنجا كه
بكوفت باد بر
در و
آنجا كه
بريخت آب
مواج
تابيد بر او
مه منور
اي
تيره شب دراز
داني
كانجا
چه نهفته بد
نهاني؟ در
سنجش اشعار
شعراي قبل از
نيما، با
سروده هاي
بزرگان شعر
امروز
ناپختگي و
سستي آنها به
خوبي احساس
مي شود. اين
شاعران به
هيچ وجه از
نظر اعتبار
ادبي
نتوانسته
اند خود را به
پاي نيما و
تني چند از
پيروانش
برسانند،
اما از
آنجائي كه
براي شعر نو
تلاش كرده
اند كارشان
در خور اهميت
است. كارهاي
نيما نيز در
آغاز راه،
چندان از
سستي بركنار
نبوده است.
شعرهاي او
بتدريج
انسجام كافي
يافته اند.
عبدالعلي
دستغيب در
نقد و بررسي
كارهاي نيما
به پاره اي از
ضعفها اشاره
كرده از جمله: «مردگان
موت باهم بزم
برپا كرده مي
خندند «كه»
مردگان موت»
نامفهوم مي
نمايد و
نمونه هاي
ديگر از اين
نوع ديده مي
شود. ضعف شعر
نيما به حدي
است كه نتوان
از آن چشم
پوشبد. بجز
چند مورد كه
به خاطر
رعايت وزن،
شعر نيما در
مسير پيچيده
گوئي افتاده
باقي اشعارش
از رواني و
ديد ويژه اش
برخوردار
است. ديدي كه
تا آن زمان در
شعر هيچ
شاعري،
مشابهش را
نمي توان
يافت. نيما
يوشيج كارش
با به خدمت
گرفتن سبك
هاي سرايش
متقدم آغاز
شد و شعرهايي
سرود كه در
زمينه هاي
مثنوي،
قصيده و… همه را ارضا
مي كرد، بجز
خودش…عدول
نيما از اين
سبك ها بخاطر
عدم توفيق در
رعايت وزن
هاي متداول
شعري نبود،
او مي خواست
در شعر
دگرگون ساز
باشد به همين
جهت شيوه «خامنه
اي» «شمس
كسمائي» «رفعت»
را در پيش
گرفت و اين
شيوه كه
نتوانسته
بود توسط
شاعران ياد
شده به شخصيت
واقعي شعري
دست يابد
توسط نيما به
اين شخصيت
دست پيدا كرد
و شعر معروفش «
افسانه» در
سال 1301 شمسي
نخستين
طليعه شعر نو
بود، شعري كه
به اهتمام او
گسترش يافت و
با همه
مخالفتهاي
مغرضانه اي
كه مي شد به
ادبيات اين
سرزمين
ديرين سال،
منضم گرديد. با
همه ارجمندي
نيما او را
پديده اي
واژگونگر در
ادبيات
شناختن، بي
انصافي است
در حق كساني
كه پيش از او،
شعر نو را به
بوته تجربه
كشانده اند،
نيما در واقع
اعتبار
دهنده و
شخصيت بخش
شعر نو است نه
مبتكر آن. 2.
محمد علي
صفوف،
داستان
دوستان، ص 82 3.
محمد صدر
هاشمي، تريخ
جرايد و
مجلات
ايران، جلد
اول، ص 140 4.
تقي رفعت،
روزنامه
تجدد، شماره 168 1.
غلامرضا
همراز، كتاب
جمعه، تقي
رفعت، 25/2/1359 2.
دكتر حميد
زرين كوب،
چشم انداز
شعر نو
فارسي، ص39 1.
حبيب ساهر كه
در 23 آذر ماه
سال 1364 در
تهران
درگذشت، در
اشعار
فارسيش موج
نو را
پذيرفته و در
اين زمينه
چنين مي گويد: اين
نور كز كرانه
به راه او
فتاده است راه
حيات باشد،
آن راه
بسپريم بشسكته
اين طلسم و در
اين رخته ها
كنيم در
باغ سبز شعر
نوين خيمه بر
زنيم ـ
نقل از كتاب «
ديداري از
نوآوري هاي
حبيب ساهر»،
نوشته ح. صديق 1.
احمد كسروي،
تاريخ هيجده
ساله
آذربايجان،
ص 845 2.
خهر بر وزن
ظهر=
وطن 1.
فمينا نام
مستعار تقي
رفعت بود كه
با فمينيست (دكتر
رفيع خان
امين) درباره
زن و آزادي در
صفحات
روزنامه
تجدد
مناقشات
قلمي داشت.
2.
دكتر جميد
زرين كوب،
پيشين ص 45
|
|||
|
|
|
||