|
|
|
|
|
||||
|
ميرزا ابو القاسم ضياء العلماء
با اينكه از وقوع فاجعه عاشوراي 1330هجري قمري بيش از 80 سال مي گذردولي چون ظلم و ستمي كه در آن روز تاريخي بر شهر قهرمان پرور تبريزگذشته ،بسيار دلگذار و غم افزا بوده ،هنوز هم شبح جنايات دژخيمان روسي از ياد افراد سالخورده ،زدوده نشده و اين فاجعه يكي از ننگين ترين و سياه ترين حادثه اي بوده كه تاريخ آذربايجان به ياد دارد . شرح رويدادهاي اين روز و روز بعدش كه روس هاي تزاري چه سياهكاري هايي مرتكب شدند و در اين روز بهترين فرزندان مبارز و از جان گذشته را كه حاضر نبودند در برابر بيگانگان ستمگر سر خم كنند به شهادت رساندنددر كتاب هاي نوشته شده درباره تاريخ مشروطيت درج شده و اين صفحات حوصله شرح آنها را ندارد. روز عاشورا هشت نفر از جانبازان راه آزادي و حريت را كه دو طفل صغير علي مسيو حسن و قدير نيز در بين آنان بودند بعد از آنكه سه روز تشنه و گرسنه در زندان روس ها مانده بودند در آن سرماي سخت زمستان كه روز دهم دي ماه 1290شمسي بودبه سرباز خانه آن روز تبريز ـ محل فعلي دانشسراي پسران ـ آورده و به دار آويختند احمد كسروي شدت جنايت روس ها و حدت تاثر شهدا را اين چنين بيان مي كند : هنگامه دلگداز بس سختي بود .يك دسته مردان غيرت مندي را كه دشمنان بيگانه در شهر خودشان به گناه آزادي خواهي به دار مي كشيدند وكسي نبود به دادشان برسد مرگ سياه يك سو و غم درماندگي كشور يك سو ،خدا مي داند چه دل سوخته اي در آن ساعت داشتند .1 در بين اين افراد ،اشخاص معروف و مشهوري مثل زنده ياد ثقه السلام و شادروان شيخ سليم بودند ولي بقيه شهدا كه انسانهاي از جان گذشته و افتخار آفريني بودند ناشناخته مانده و آن طور كه شايد و بايد يادي از آنان نشده است در حالي كه اين قهرمانان مرد . مردانه جان خود را در طبق اخلاص گذاشته و در راه آرمان والاي خود نثار كردند يكي از آنان ميزا ابو القاسم ضيا العلماي تبريزي بوده كه در عنفوان جواني يعني در 27 سالگي همراه با هفت تن ديگر از بهترين فرزندان جانباز آذربايجان به افتخار آفرينان اين مرز و بوم پيوسته است ميرزا ابو القاسم ضيا العلما كه از روحانيون انديشمند و فضلاي نامدار تبريز به شمار مي آمده علاوه بر تحصيلات علوم ديني ،آگاهي از علوم و فنون مغرب زمين ،با زبانهاي فرانسه ،انگليسي،و روسي آشنا بوده است .وي در سال13030هجري قمري در شهر تبريز پا به عرصه وجود گذاشت صاحب ترجمه فرزند دوم حاج ميرزا يوسف شمس العلماي دهخوار قاني بود حاج ميرزا يوسف از دانشوران بزرگ عهد ناصري به شمار مي رود به طوري كه نادر ميرزا مولف تاريخ و جغرافياي دارالسلطنه تبريز به شاگردي وي افتخار كرده و درباره اش چنين مي نويسد : استاد نا الاعظم ،وحيد زمان و نادر العصر در فنون ادب بي مانند و به ترسل دانشمندان ،فقيه بلند پايه و در علم اصول سرمايه ،شاعرو لغوي ،در علم معاني و بيان سخت بصير ،در معقول بي نظير ،اكنون به فضايل آراسته ،به تبريز از اين بزرگ مرد نباشد من به تلميذي او فخرها دارم ..2 حاج ميرزا يوسف شمس العلما فرزند ميرزا جواد و نوه ملا يوسف دهخوارقاني داراي تاليفاتي بوده كه ميرزا حسن زنوزي در كتاب رياض الجنه از آنها ياد كرده است وي در سال 1307هجري قمري كه فرزندش ابو القاسم چهارده ساله بوده درگذشته است و برادر بزرگ ضيا العلما مرحوم ميرزا ابو الحسن كه او هم لقب شمس العلمايي داشت و به سن از برادرش خيلي بزرگتر و به منزله پدر او بود تعليم و تربيت ابوالقاسم خرد سال را به عهده مي گيرد ضيا العلما در همچو خانه اي كه كانون فضل و ادب و معرفت بود پرورش مي يابد و بنا به استعداد ذاتي و تلاش شبانه روزي ،با آموختن زبانهاي خارجي و اخذ معلومات عمومي در اندك زماني ،يك شخصيت برجسته و شاخصي بار مي آيد بطوري كه سر آمد اقران مي گردد و در نتيجه توجه فضلاي هم عصرش را به سوي خود جلب مي كند . وي در تحصيل زبان فرانسه رنج ها كشيد تا توانست آن را با سلامت تكلم كند و اقدام به ترجمه رماني موسوم به مسافرت شرق يا سرگذشت فريكت نمود اين رمان شرح مسافرت يك دختر خبرنگاربه چين و كره است 3 كه به چاپ سنگي منتشر شده و در عصر خود از رمانهاي خواندني و آموزنده بوده است فريكت كلمه اي است ايتاليايي به معني نوعي كشتي بادباني . طرز نگارش آن نشانگر مهارت مترجم در ادبيات فارسي و زبان فرانسه مي باشد . او علوم جديد از جمله هيئت و جغرافيا را نيز به طلاب علوم ديني تدريس مي كرد . اين جوان دانشمند نسبت به مشروطيت و آزادي ايماني قوي داشت و با اينكه پدر زنش حاج ميرزا عبد الكريم امام جمعه از مخالفين سر سخت مشروطيت بود وي از پيشروان اين نهضت مردمي به شمار آمد و تا پايان راه ،در اين راه پايداري نمود . ضيا العلما در سال 1324هجري قمري از جمله آزادي خواهان پيشگامي بود كه در كنسول گري انگليس در تبريز متحصن شده و امضاي فرمان مشروطيت را از محمد علي ميرزا كه وليعهد بود خواستار شدند .وي در روزهاي محاصره تبريز با آنكه اهل سلاح نبود واز محترمين و شخصيت هاي برجسته مملكت به شمار مي آمدشخصا مسلح شده و از دژ آزادي در برابر حملات اردوي مستبدين دفاع كرده و از خود شجاعت بي نظيري به خرج داد .اين روحاني عالقدر با سلاح قلم نيز در خدمت به انقلاب كوشا بود . وي در سال 1324قمري روزنامه اسلاميه را در تبريز بنيان گذاشت و از اين رهگذر نيز با قلم شيوا در بيداري افكار مردم گامهاي موثري برداشت . قهرمان داستان ما چون شخصيت آگاه و كم نظيري بود در دوران انقلاب با آن مشغله زياد ،از سوي انجمن ايالتي آذربايجان به رياست دادگستري آذربايجان انتخاب شد و پس از اعاده مشروطيت ،براي نخستين بار دادگاه استيناف را در تبريز تشكيل داد و خود از سوي مخبر السلطنه والي وقت آذربايجان به رياست آن دادگاه منصوب گرديد و تا روز شهادتش در اين سمت انجام وظيفه مي كرد متن حكم مخبر السلطنه بدين شرح است
جناب ضيا العلما به موجب اختياري كه سابقا ولحقا از طرف وزراي عدليه به اينجانب داده شده شما را به رياست محكمه استيناف بر قرار كرده ام و كمال رضايت را هم از شما دارم سوالي كه از عدليه شده بود خودم جواب خواهم داد اگر قانونا تغييري در اجراي ديوانخانه لازم باشد اول ليست آنهايي خواهد بود كه در القاي شر و انشاي فساد با اشرار شهر همداستان بوده اند شما بايد در كمال اطمينان مشول وظيفه خود بوده و اظهار توضيحات را به وزارت عدليه اعظم به من واگذار نماييد اولا مدلول تلگراف وزارت عدليه طور ديگر بود ثانيا اشتباهي القا كرده باشند رفع خواهد شد به هيچ وجه ايراد قانوني به شما وارد نيست و در كار خودتان استقلال تامه داريد4 25صفر 1329 مخبر السلطنه اين جوان پر تلاش ضمن اشتغال به امور قضايي در اواخر عمر كوتاه ولي پربارش چند كتاب حقوقي از زبان فرانسه به فارسي ترجمه كرده بود ولي متاسفانه موفق به چاپ آنها نمي گردد . زنده ياد ضياء العلما ء شخص بسيار موقر و متيني بود و ابدا گمان نمي رفت كه او را متهم به شورش نمايند چون در سه سال آخر عمرش مشغول به امور قضايي و ترجمه كتابهاي حقوقي بود و احتمال نمي داد كه كسي متعرضش گردد . همسرش چند روز پيش از شهادتش در گذشته بود و او مشغول سوگواري و برگزاري ختم بود كه روس ها به خانه اش ريخته و دستگيرش كرده و مي برند . پس از سه روز نگهداري در زندان روز عاشورا با هفت تن ديگر به سربازخانه آورده و اعدامش مي كنند . كسروي مي نويسد : (سوم ضيا ، العلما ، را خواندند شادروان از جواني تن به مرگ نمي داد و دست مي گشاد و به روسي با افسر سخن آغاز كرده مي گفت : ما چه گناهي كرده ايم ؟ آيا كوشيدن در راه كشور خود گناه است ؟ دژخيمان دستهاي او را از پشت بستند و با زور بالاي كرسيش بردند 5.) سيد حسن تقي زاده در نامه هايي كه به ادوارد براون نوشته درباره اين شهيد گرانقدر چنين اظهار نظر كرده است : در موقع اعدام وي بسيار با جرات حركت مي كرد و نطق هاي آتشيني به زبان تركي و روسي ايراد مي كرد ابتدا با سردار قشون روس ها كه در سربازخانه حاضر بود گفتگو كرده و گفته بود ما را به چه تقصيري مي كشيد اگر براي مشروطه طلبي است آيا به حكم محمد علي شاه و از طرف او اين كار را مي كنيد ؟ و آيا محمد علي شاه در سر كار است يا نه ؟ سردار روسي گفته بود بلي هست . ضيا، العلما، گفته بود اگر محمد علي شاه هست ما را پيش او بفرستيد او خود مي داند با ما هر چه بخواهد مي كند چون قبول نكردند و ضيا، العلما، مايوس شده و يقين به مرگ كرد اين شعر را خوانده و طناب به گردنش انداختند : منصور وار گر بكشندم به پاي دار مردانه جان دهم كه جهان پايدار نيست ضيا، العلما، را هم مثل سايرين پيش از اعدام خيلي زده بودند و در موقع شهادت بنا به روايت كسي كه ديده و گفتگويش را شنيده بود رويش ورم بزرگي داشت و از يك طرف بر آمده بود . ضيا، العلما، يگانه فرزند مادرش بود و لذا بعد از شهادت او مي گويند مادرش در حال جنون بوده و بسيار بي تابي مي كرده است 6. بعد از شروع جنگ جهاني اول فشار روسها كه به آذربايجان كم مي شود و سپس در سال 1917 ميلادي انقلاب اكتبر بساط حكمروائي تزارهاي روس را در مي نوردد . اتباع روس در تبريز تغيير رويه داده و از باز ماندگان كساني كه به دست آنان شهيد شده بودند شروع به عذر خواهي مي كنند و حتي مراسمي نيز ترتيب داده براي آمرزش روح شهدا با دسته هاي مخصوص روانه آرامگاه انان مي شوند . بعد از زيارت مقبره هاي آنان به خانه ضيا، العلما، مي روند . كسروي مي نويسد :مرده ضيا العلما را نهاني به عراق فرستاده بودند مادرش نامه دلسوزي نوشته بود : من يك مادري هستم كه پيكر فرزند خود را در سر دار ديده و با دل افسرده و قامت خميده ،لباس عزاي فرزند و برادر خود را از تن در نياورده ام .من يك مادر بلا ديده و ستم كشيده ، وقتي مي توانم كسوت عزاي خود و ايتام خود را از تن در آورم كه همسلكان فرزندم در خانه در بسته ام يادي از من كرده ،دختران ضيا العلما را تعزيت و تسليت گويند . به پاس اين درخواستاو ،در بيرون آمدن از سيد حمزه والي و كارگزارو سران اداره ها به خانه ايشان رفتند و به آن مادر دلسوخته دلداري ها دادند .7 چون در نامه مادر ضيا العلما اشاره اي نيز به شهادت برادرش شده ،لذا لازم است كه ببينيم كسروي درباره دايي ضيا العلما كه نامش حاج محمد قلي خان بوده است چه نوشته است . اين پير سالخورده ،پايي در ميان مشروطه خواهان نداشت و گناه او جز اين بود كه چون ضيا العلما را از خانه اش گرفتند و مادرش بي تابي مي كرد اين مرد را دل به خواهرش سوخت و همراه خواهر زاده اش رفت كه از او آگاهي بياورد ولي چون به باغ شمال رسيد روسيان ديگر رهايش نكردند و ميان ديگران او را نيز به ميدان مرگ فرستادند اين نمونه اي از داستان داوري است كه روسيان مي گفتند دارند 8. درباره سرنوشت وي و اينكه كار روس ها چقدر زور گويانه بوده در كتاب ( نامه هايي از تبريز ) چنين مي خوانيم : او از كثرت علاقه و محبتي كه به خواهرزاده خود يعني ضيا، العلما، داشت در موقع بردن ضيا، العلما، به پاي دار دنبال او افتاده و او را در آغوش كشيده مي گفت نمي گذارم به تو زحمت و اذيتي بدهند و شهادت مي دهم كه تو به هيچ كاري دخالت نداشته اي . چون به پاي دار مي رسند محمد قلي خان بناي التماس و الحاح و جزع و فزع از براي خواهرزاده خود مي گذارد و نجات او را مي خواهد كه يك مرتبه خود او را نيز گرفته به دار مي زنند در صورتي كه او را نگرفته بودند بلكه او به پاي خود بدانجا رفته بود و ابدا طرف توجه و سؤ ظن كسي نبود حتي اغلب مردم او را نمي شناختند و بسيار از قتل او تعجب كردند . به روايت بعضي از مردم وي را اشتباهي بر دار مي زنند يعني او را به جاي كريم نام برادر شيخ سليم مرحوم كه او نيز گرفتار بود و به پاي دار برده بودند اعدام كرده و كريم نجات يافته و چون عده مقتولين را سالدات هاي مامور اجراي حكم شمرده و مطابق حكم هشت نفر يافته باقي مانده را كه كريم باشد رها كرده و رخصت داده اند و بعد معلوم شده كه عوض او محمد قلي خان را كه اتفاقا در آنجا به خاطر خواهرزاده اش حاضر بود كشته اند 9. فرزند ضيا، العلما، حسين ضيائي بود كه در تبريز زندگي مي كرد 10 . از سوي اداره فرهنگ وقت در 24 آذر ماه سال 1330 شمسي دبستان نو بنيادي را در تبريز خيابان راه آهن ايستگاه كوره باشي به نام نامي اين شهيد بزرگوار ( ضيا، ) نامگذاري كردند كه هم اكنون نيز باقي است 11.
1ـ احمد كسروي ـتاريخ هيجده ساله ـ ص 310 2ـ نادر ميرزا ـتاريخ و جغرافي دارالسلطنه تبريزـ ص ـ119 3ـ دكتر مهدي مجتهدي ـ رجال آذربايجان در عصر مشروطيت ـ ص 114 4ـ حسن قاضي طباطبايي ـ حكم استيناف ضيا العلما ـنشريه دانشكده تبريز ـ بهار 1357 5ـ كسروي ـ همان كتاب ـ ص 311 6ـ ادوارد براون ـ نامه هايي از تبريز ـص 209 7ـ كسروي ـ همان كتاب ـ ص320و683 8ـ كسروي ـ همان كتاب ـ ص 320و683 9ـ ادوارد براون ـ همان كتاب ـ ص 210 10ـ دكتر مجتهدي ـ همان كتاب ـ ص 114 11ـ رضا امين سبحاني ـ تاريخچه و وجه نسميه مدارس تبريز ـ ص 345
منبع: مشاهير آذربايجان ـ نويسنده :صمد سرداري نياـ ص392ـ400ـ انتشارات دانيال
|
||||
|
|
||||
|
|
|
|||