|
|
|
|
|
|||
|
آذربايجان زادگاه شعر نو
هرگاه
سخن از شعر نو
به ميان مي
آيد تمامي
توجه ها به
نيما يوشيج
جلب مي شود،
به شاعري كه
سروده هايش
پلي است
ارتباط
دهنده ادب
كهن و ادب
امروز به
همديگر،
ساخته شدن
اين پل،
خواست
اديباني
نبود كه بدون
توجه به
زمان، از نظر
انديشه در
قرن هاي
گذشته زندگي
مي كردند،
همان زبان را
بكار مي
بردند و همان
ابزار شعري
را به خدمت مي
گرفتند و
لباس هاي
مستعمل
قصيده و غزل
را بر تن سخن
هايشان مي
پوشاندند و
به هيچ وجه به
تغيير مسير
ادبي و
دگرگوني
فكرشان
رضايت نمي
دادند. نيما
با آنان
مبارزه كرد،
به كندوكاو
مسايل
پرداخت، به
دامنه ديدش
وسعت داد و به
زندگي از
زاويه هاي
گوناگون
نگريست. با
آنكه نيما
نتوانست نسل
كهنه
انديشان را
تماما” منقرض
كند، همين
اندازه كه
موفق گرديده
است، رهگشاي
ارزنده اي
باشد در
ادبيات و
شعر، قابل
اعتنا و
درخور تحسين
است. اما
نيما را
نخستين
نوپرداز
دانستن،
منصفانه
نيست، نيما
اولين شاعري
است كه به شعر
نو شخصيت
ادبي بخشيد،
او اولين
شاعري است كه
بطور جدي راه
برگزيده اش
را تا پايان
ادامه داد و
اولين شاعري
است كه
نوگرايي و
نوانديشي را
به
سرايندگان
امروز القاء
كرد. اين
ها همه اقدام
هاي
اعتبارساز
نيما است، با
اين وجود او
را پايه گذار
شعر نو
دانستن،
گزافه گويي
به شمار مي
آيد، زيرا
بوده اند تني
چند كه پيش از
او قالب هاي
كهن و مكرر را
از تن شعر
دريده اند و
آن افراد
عبارت بودند
از جعفر
خامنه اي،
تقي رفعت و
شمس كسمائي
كه هر سه تن از
خطه
آذربايجان
برخاسته و
موج نو را كه
نياز شديد
جامعه آن روز
بود در زمينه
شعر و ادب
ابتكار و
اشاعه دادند.
چون شعر نو هم
مثل تمام
پديده هاي
اجتماعي نمي
تواند بدون
علت و بدون
آنكه خواست
زمان و نياز
جامعه باشد
پديد آيد،
بلكه شرايط
تاريخي هر
عصر هست كه هر
پديده اي را
در آن روزگار
ايجاد مي كند
و در به وجود
آمدن آن بايد
علت هاي
زيادي را
جستجو كرد
كه اين علل مي
تواند
اجتماعي،
اقتصادي،
سياسي و
فرهنگي باشد
كه تمام اين
عوامل دست به
دست هم داده
آن پديده را
به وجود مي
آورند. قبل
از آنكه شرح
حال اين
نوآوران موج
ادبي آورده
شود و به
عنوان سند
چند بيت از
شعرهاي آنان
ذكرگردد
لازم است كه
علل پيدايش
شعر نو را از
نظر
اجتماعي،
سياسي و ادبي
بررسي كنيم. در
بررسي تاريخ
ادبيات
ايران، به
ويژه در يكصد
و پنجاه سال
پيش، متوجه
بازگشتي مي
شويم كه نه
تنها سودمند
نبوده بلكه
سير تحول
ادبي
كشورمان را
به بيراهه
كشانده است
در زماني كه
پذيرش
دگرگوني هاي
جهان اجتناب
ناپذير بود،
در زماني كه
مراوده هاي
سياسي و
اقتصادي با
ديگر كشورها
افزايش
يافته بود،
اغلب شاعران
به هفت، هشت
قرن پيش رجعت
كرده بودند،
به قرن هاي
قصيده هاي
چاپلوسانه
با همان واژه
هاي مهجور و
دور از ذهن. با
توجه به اندك
بودن تعداد
باسوادها،
كاربرد
سروده هاي
شاعران،
چيزي در حد
هيچ بود. تازه
كساني كه به
خواندن و
نوشتن
آشنايي
داشتند نيز
نمي
توانستند پي
به مفهوم
شعرها ببرند
و تازه اگر هم
معناي شعرها
برايشان
روشن مي شد
تاثيري در
فكر و روحشان
نداشت،
شعرها غالبا”
وصفي بودند،
از بهار و
زمين و آسمان
يا تمجيدي از
شخصي با نفوذ
و يا تعريفي
از تير مژگان
آماده پرتاب
يار. آن
دوران،
دوران بي
چهره اي بود،
دوران
استبداد
قاجاري بود،
سلطه
استعمار از
يك سوي و اسير
آمدن مردم در
چنگ
خونريزان
دست نشانده
قاجاري از
سوي ديگر
تاريكي بي
روزني را شكل
داده بود و
اين موانع هر
گونه
روشنائي را
در اين
تاريكي سد مي
كرد. آثار
شاعران و
نويسندگان
آن زمان به
تعداد
دوستان آنان
چاپ و منتشر
مي شد، تازه
هر آنچه
مفهوم رايج
هنر داشت در
خدمت طبقه
نجبا و اشراف
بود. در
آن دوره روي
گرداندن از
سنت ادبي،
تنها يك سنت
شكني متمايز
از پيوستگي
هاي فرهنگ
اجتماعي
نبود، شاعري
قاعده و اصول
داشت و اين
اصول و قاعده
از جانب نظام
حاكم تثبيت
شده بود،
شاعر نوعي «صاحب
منصب» بود. اگر
شاعري از
چارچوب
قواعد و
دستور فراتر
مي رفت، شايد
بدو شاعر
اطلاق نمي
كردند براي
بهتر فهيمدن
وضع شعر آن
روزگار لازم
است كه نظر
چند متفكر آن
دوران را
بدانيم.
ميرزا ملكم
خان، از
شاعران آن
زمان اين
گونه ياد مي
كند: «اين
ديوانه ها كه
در افواه
مردم به ياوه
سرا يعني
شاعر اشتهار
داشتند چه در
گفتگوها و چه
در نوشتجات
هرگز طالب
معني نبوده
اند، اغلاق
كلام را اعلا
درجه فضل
قرار داده،
بيشتر عمر
خود را صرف
تحصيل الفاظ
معلقه مي
كردند.1 «
شعر گذشتگان
همه در راه
بستن دروغ به
ممدوح به كار
مي رفت.1» باز
به قول
نويسنده
سياحت نامه
ابراهيم بيك
كه هيجان
انگيزترين
اثر ادبي
اجتماعي اين
دوران است: «
ممدوح كه در
پيش روي مردم
ايستاده (و)
مانند كاكا (است)
يوسف مصري
نامند و
چشمان كورش
را كه هر بي
بصر مي بيند
نرگس شهلا
گويند. مرد كه
را هر روز زنش
تف به رويش مي
اندازد و پشت
گردني مي زند
و از ترس، بي
چراغ به خلاء
نمي تواند
رفتن، در
شجاعت به
رستم دستان و
سام نريمان
برتري مي
دهند (و) پست
ترين
مخلوقات را
فضيلتمدار
مي نامند 2.» «فصحاء
و بلغاي
متقدمين
ايران نهالي
كه در باغ
سخنوري
نشانده اند
چه ثمر
بخشيده و
تخمي كه كشته
اند چگونه
نتيجه داده
است؟ آنچه
مبالغه و
اغراق گفته
اند، نتيجه
آن مركوز
ساختن دروغ
در طبايع
ساده مردم
بوده است با
آنچه مدح و
مداهنه كرده
اند نتيجه آن
تشويق وزراء
و ملوك به
انواع رذايل
و سفاهت شده
است با آنچه
عرفان و تصوف
سروده اند
ثمري جز
تنبلي و
كسالت
حيواني و
توليد گدا و
قلندر نداده
است با آنچه
تغزل گل و
بلبل ساخته
اند نتيجه اي
جز فساد
اخلاق
جوانان و سوق
ايشان به
ساده و باده
نبخشوده است
با آنچه هزل و
مطايبه
پرداخته اند
فايده اي جز
شيوع فسق و
فجور و رواج
فحشاء و منكر
نكرده است. 3» «شعر
و شاعري در
مشرق زمين
صورت بدي كسب
كرده و به جاي
اصلاح، موجب
فساد اخلاق
ايشان است.» در
ايران هر
شاعر گداي
گرسنه اغراق
گوي را كه
سخنش پيچيده
تر باشد ملك
الشعرايش
لقب داده
اند، و قاآني
سفيه را كه جز
به الفاظ به
هيچ
نپرداخته،
او را حكيم
قاآني مي
خوانند،
غافل از
اينكه متملق
لوس هرزه
داراي شرافت
مدح و وقار
ستايش را به
كلي به باد
داده است.4
احمد
شاملو در
منظومه اي
وضع شعر و
شاعري را در
دوران ياد
شده چنين
بيان مي كند: موضوع
شعر شاعر
پيشين از
زندگي نبود در
آسمان خشك
خيالش او جز
با شراب و يار
نمي كرد
گفتگو او
در خيال بود و
شب و روز در
دام مضحك
معشوقه پاي
بند حال
آن ديگران، دستي
به جام باده و
دستي به زلف
يار مستانه
در زمين خدا
نعره مي زدند5 جعفر
شهري در كتاب
«تهران قديم»
درباره مدح
آقا محمد خان
قاجار از سوي
شعراي آن
چناني آن
روزگار
داستان
جالبي نقل
كرده است كه
به روشن شدن
موضوع مورد
بحث ما كمك مي
كند. وي مي
نويسد: «اين
سخن واقعيت
دارد كه هيچ
كدام از
مورخان دوره
قاجار موضوع
خواجه بودن
سرسلسله اين
خاندان را در
نوشته ها و
تواريخ به
ميان نكشيده
اند، چون در
همان دوره،
شاعران نيز
جرات چنين
كاري را
نداشتند و
ناچار بودند
در اشعار
مدحيه خود،
وي را بعنوان
مردي سالم و
توانا ياد
كنند. چنانكه
آقا محمد خان
خود متوجه
اين اغراق
گويي ها و
دروغ پردازي
ها بوده و از
چنين اعمالي
رنج مي برده
است و شعراي
دربار در هر
نوبت به جاي
صله و تشريف،
جز چوب و كتك و
پس گردني نمي
خورده اند و
ناگزير كار
مدح و ثنا
معطل مي ماند
و ناچار به
طاق يا جفت و
شير يا خط و
خير و شر و
قرعه متوسل
مي شدند تا
قرعه فال به
نام پيرمردي
مي افتد و
برخلاف
ديگران،
اقدام به
سرودن شعر مي
كند و اين
رباعي هجو را
مي گويد:
نه
عقل ترا كه
وصف عاليت
كنم نه
فهم ترا كه
حرف حاليت
كنم نه
ريش ترا كه
ريشخندت
سازم
نه خايه ترا
كه خايه
ماليت كنم و
پس از اينكه
مي خواند،
همه فكر مي
كنند كه با
اينكار سر
خود را به باد
داده است،
اما لبخندي
برلبان آقا
محمدخان مي
آيد و دنبال
آن فرمان مي
دهد صله و
انعامي به
گوينده
بدهند و مي
گويد: حرف اگر
بود همين بود
كه اين شاعر
زد. اگر
تعريفم نكرد
مسخره ام هم نكرد،
خود من بهتر
از هر كس
معايب ظاهر و
باطن خود را
مي شناسم و
وقتي كه مي
ديدم
پيشينينان
با تعريف و توصيف
بيجا در مورد
عقل و شعور و
حسن و جمال و
فضل و كمال و
سخاوت و
شجاعتي كه
نداشته ام تا
چه حد دستم
انداخته اند
و ريشخندم مي
كنند ناراحت
مي شدم و وقتي
اين شاعر،
حقيقت گوئي
كرد خوشحال
شدم 1». اما
متفكران
مشروطه تنها
به نقد تند و
طنزآميز ادب
و شعر كهنه
نپرداخته
اند، آنها در
عين حال اصول
جديدي هم
براي شعر و
شاعري
پيشنهاد
كرده اند.
ميرزا
فتحعلي
آخوند زاده
عقيده دارد: «پوئزي
عبارت است از
آن چنان
انشايي كه
شامل باشد بر
بيان احوال و
اخلاق يك شخص
يا يك طايفه
اي كما هو
حقه، يا به
شرح يك مطلب،
يا بر وصف
اوضاع عالم
طبيعت با
نظم، در كمال
جودت و تاثير2».
«حسن
مضمون
عبارتست از
حكايت يا از
شكايت، و
حكايت و
شكايت نيز
موافق واقع
باشد و در
مضمون امري
باين نگردد
كه وجود
خارجي
نداشته باشد
بلكه جميع
بيانات بايد
مطابق احوال
و طبايع و
اطوار و
خيالات جنس
بشر يا جنس
حيوان،
مطابق اوضاع
نباتات يا
جمادات يا
اقاليم بوده
باشد. پس هر
شعري كه
مضمونش
برخلاف واقع
است (و) وجود
خارجي ندارد
شعر نيست.» «شعر
عبارتست از
ساختن و
پرداختن
عبارات
پرمعني خوش
اسلوب با وضع
مطلوب و موثر
در تشريح
حالت ملتي يا
در تشبيه مثل
واقعي مجسم
ساختن حالات
خفيفه و
مناسبات
معنويه
اشياء و رنگ
تناسب به
آنها دادن،
بطوريكه در
نفوس
تاثيرات
عجيب بخشد ،
شاعر نه آن
است كه حالت
اشياء و
حقايق را
برخلاف واقع
ترسيم نمايد
و مبالغه
گويي را چنان
از حد
بگذراند كه
معني زايل
گردد… شاعر بايد
تمام گل و بته
و انسان و
حيوان و دريا
و آسمان و
جنگل و كوه و
صحرا را به
عينها ترسيم
و تصوير كند،
بطوري كه از
نظر خواننده
اخلاق و آداب
يك امتي مجسم
شود. و
مقصود آن
بايد تنوير
افكار و رفع
خرافات و
بصير ساختن
خاطر و تنبيه
غافلين و
عبرت و غيرت و
حب وطن و ملت
باشد.3» به
هر حال به قول
آخوند زاده: «
شعر هر جند
صورت نظم
دارد اما هر
نظمي شعر
نيست…
ميان شعر و
نظم فرق (بايد
نهاد) و هر
ناظم را
برخلاف واقع
شاعر نبايد
گفت4» به
اين ترتيب
شعر از نظر
متفكران
مشروطه بيان
زيباي
منطوم
واقعيات
است، و چنان
كه مي بينيم
آنها شعر را
وسيله اي در
راه بهتر
كردن زندگي
مردم مي
دانند و هر
نوع نظم را كه
از شيوه
رئاليستي
تبعيت نكند،
شعر نمي
دانند5. اين
بود شمه اي از
وضع شعر و
ادبيات يكي
دو قرن
گذشته، يعني
در دوران پيش
از مشروطيت
اشعاري كه
سروده مي شد
بيشتر از
لحاظ محتوا
جنبه تملق از
دولتمردان
را داشت و از
نظر فرم
آراسته از
واژه هاي
بغرنج و دور
از فهم عموم و
حتي
باسوادان آن
روز بود، ولي
به محض اينكه
نايره شعله
هاي انقلاب
مشروطيت
اغلب نقاط
سرزمين
ايران را فرا
گرفت شعر هم
وسيله اي شد
در دست
انقلابيون
كه در روشن
ساختن افكار
عامه نقش
بسزايي ايفا
كرد. انقلاب
مشروطيت كه
توده ها را به
خروش آورد،
به شعر تاثير
انكار
ناپذيري
برجاي نهاد،
شعر را از
ميان كتابها
به ميان مردم
آورد، ديگر
تنها سواد و
دانستن فن
كتابت لازم
نبود كه مردي
مجاهد شعر را
بخواند،
شعرهاي
حماسي ميهني
جاي شعرهاي
بزمي را در
ميان مردم پر
كردند، ولي
شعر بزمي
همچنان در
ميان گروه
خاص به زيست
خويش ادامه
مي داد، چون
در شكل طبقات
جابجايي
ايجاد نشده
بود، گونه اي
نمود طبقاتي
در شعر جريان
گرفت كه تا آن
روز، شعر
پارسي در
مبارزات ملي
از آن محروم
مانده بود،
شعر به آزادي
و نكوهش
اسارت توده
ها پرداخت،
سلاحي شد
براي هجو
مستبدان،
مزدوران و
استعمارگران
دوران
قاجاري. جان
باختن در راه
آرمان هاي
آزاديخواهي
و مردم ستوده
شد، وطن
پرستي و حس
ناسيوناليستي
مضامين
شعرها گشت،
نظام حاكم بر
جامعه وسيله
اين شعرها
تحقير
گرديد، دوله
ها و سلطنه ها
و مزدوران و
چاكران دست
نشانده
آنان، در شعر
دشمن مردم
جلوه داده
شدند شعر در
اين دوره
نقشي
اجتماعي
گرفت و زمينه
زوال شعر
ارتجاعي را
فراهم آورد و
بالاخره شعر
در ميان مردم
پايگاه خود
را مستقر كرد. ولي
براي اينكه
از اين سلاح
بهتر
استفاده شود
لازم بود كه
تحولي در آن
به وجود
بيايد كه
قابل فهم
براي عامه
باشد. لذا تني
چند از
شاعران، به
فكر نوآوري
افتادند،
ابتدا اين
نوآوري در
مضمون بود نه
در قالب
شعري، مي
خواستند
شرايط زمانه
و دردهاي
اجتماعي را
در قالب هاي
عروضي
زنجيره سازي
كنند و قصيده
وار تحويل
دهند. رشيد
ياسمي مي
گويد: « در اين
دوره غالب
كساني كه
داراي موهبت
شاعري
بودند، از
تقليد
گذشتگان حتي
المقدور
احتراز كرده
و كوشيدند كه
مضموني جديد
در قالب شعري
قديم وارد
كنند،
جماعتي نيز
از گويندگان
به فكر
انقلاب ادبي
افتاده و
مدعي تجديد
صورت و مضمون
اشعار شدند.» ملك
الشعراي
بهار، اگر چه
مردي اديب و
شيفته
ادبيات كهن
بود و تا آخر
عمر هم به
عقيده و مسلك
خود وفادار
ماند، از نظر
درك هنري
نرمش و
انعطاف
بيشتر داشت و
مي توانست تا
حدي با تجدد
خواهان
افراطي سازش
كند. ميرزاده
عشقي و
ابوالقاسم
لاهوتي هر يك
به نوبه خود
شيوه نويي در
سخن منظوم
فارسي بكار
بستند و به
فراخور قدرت
و مرتبت خويش
به سادگي و
خلوص
گراييدند و
در ميان
انديشه هاي
خود نوعي
استقلال و
شخصيت
يافتند. ايرج
ميرزا
محاوره را در
شعر خود وارد
كرد و هر چه
بيشتر به
سادگي و
رواني بيان
شاعرانه
كوشيد و سبكي
بوجود آورد
كه مردم
پسنديدند و
شعرا تقليد
كردند.
معاصران نام
او را جزو چند
شاعري كه به
سبك جديد شعر
گفته اند ثبت
كردند و ملك
الشعراي
بهار درباره
او گفته: سعديي
نو بود و چون
سعدي به دهر
شعر نو آورد
ايرج ميرزا اما
نه ايرج
ميرزا و نه
حتي ميرزاده
عشقي و
ابوالقاسم
لاهوتي
نتوانستند
گريبان خود
را قيد قواعد
مسلم عروض
فارسي كه بر
دست و پاي
كلام آنان
افتاده بود
رهايي
بخشند، ايرج
ميرزا خود در
مثنوي«
انقلاب ادبي»
درباره
كساني كه در
پي راههاي نو
بودند با لحن
استهزاء
آميزي مي گفت: مي
كنم قافيه ها
را پس و پيش
تا شوم
نابغه دوره
خويش به
راستي هم
ايجاد تجدد
در ادبيات
منظوم ايران
تنها با پس و
پيش كردن
قافيه ها و
تصرف در وزن
ها و
هنرنمايي در
تركيب كلام
امكان پذير
نبود و
اختلاف
مضمون هاي
جديد و
مقررات شعر
قديم هنگامي
مي توانست از
ميان برخيزد
كه در طرز
انديشه و
اسلوب بيان
شعر فارسي
تحولي عميق و
ريشه دار
بوجود آيد. علاقمندان
و خواستاران
تجديد نظر در
شعر كه
تعدادشان
چندان درخور
توجه نبود،
در برابر غزل
گويان و
قصيده
سرايان
متعصب و خشك
انديشه،
جبهه گرفتند.
در اين ميان
پاي سعدي به
ميان كشيده
شد، شعراي
معتقد به
عروض و صنعت
هاي متداول
شعري به
طرفداري و
حمايت شيخ
شيراز
برخاستند و
نوگرايان
ضمن
بزرگداشت
شعرهاي او بر
اين عقيده
بودند كه اگر
سعدي مي
خواست در اين
زمانه زندگي
كند به ناچار
مي بايست
متجدد مي شد،
چرا كه حرف
روز بايد به
زبان روز
بيان گردد و
اين بحث
مدتها ميان
نويسندگان
ادبي
روزنامه هاي «زبان
آزاد» و «تجدد»
ادامه داشت و
مجله ها و
نشريه هاي
ديگري چون «نوبهار»
و «دانشكده»
نيز از اين
بحث داغ ادبي
دور نماندند. روزنامه
تجدد تبريز
به سردبيري
شادروان تقي
رفعت نوشت: «
ادبيات
قديمي ما از
منابع اوليه
خودش دور
افتاده، در
يك حوزه وسيع
تراكم يافته
و به حال ركود
و سكون در آن
تختخواب
فراخ مستقر و
متوقف شده
است، يك سد
سديد، كه
اختيار
داريم آن را
يك سد محافظه
كاري بناميم…
اين امواج
متراكم ادبي
را در آن حوض
وسيع محبوس
ساخته است.
وقتي كه ما مي
گوييم متصدي
هستيم در اين
زمينه
جرياني
بوجود
بياوريم
طبعا” معلوم
مي گردد كه
مقصود و نقشه
ما عبارت از
رخنه
انداختن در
بنيان اين سد
سديد
استمرار و
ركود است. اين
نقشه ظاهرا”
خيلي سهل و
ساده است ولي
مي دانيم كه
اثرات و
عواقبي را در
برخواهد
داشت…» اين
روزنامه در
جاي ديگر مي
نويسد: «…ويكتور
هوگو، آن
شاعر
رمانتيك
فرانسه را كه
در فلسفه
تاريخ ملل
حاضر مصداق
آن را مشاهده
مي نمائيم،
هميشه در نظر
داريم كه مي
گويد: قاطع
ترين نتيجه
مستقيم يك
انقاب
سياسي، يك
انقلاب ادبي
است و در
تحولات و
تجددات مادي
شركت نجوييد
مگر با
انقلاب
معنوي.» تجدد
خواهان، يا
بعبارت
مناسبتر
پژوهندگان
راه نو، تنها
به طرح عقايد
و نظريه هاي
خود اكتفا
نكرده،
نمونه هايي
نيز از سروده
هاي خود را در
روزنامه ها و
مجله ها
انتشار مي
دادند كه هم
از حيث فرم و
هم از لحاظ
محتوا
كمابيش با
آثار
سخنسرايان
قديم فرق
داشت. براي
نشان دادن
سبك اشعار
نوگرايان كه
در جرايد آن
روز چاپ مي شد
نمونه شعري
كه به سبك
جديد به
مناسبت آتش
سوزي اروميه (رضائيه)
سروده شده از
شماره 27
روزنامه
تجدد چاپ
تبريز نقل مي
شود: ارومي
سوخت ! ارومي
سوخت ! ارومي كه
اندر سينه اش
اميد عمران نوا
نو مي دميد از
بخت ايران برغم
خارجي و نفع
بومي حياتي
تازه درمي
يافت شادان… خدا
! شر كدام آذر
قدومي سوخت
ارومي؟ ارومي
كز خرابي هاي
بيداد پريشان،
بيقرار،
آزرده مي بود كه
فرزندان خود
را دير يا زود به
جلادان
استبداد مي
داد ارومي،
كي زآفت
خواهد آسود؟ خداوندا
كدامين بخت
شومي سوخت
ارومي؟ روايت
را بنا شد حكم
رويت… نديديم
آن سيه كابوس
را ما، نه
حال بلده
مطموس را ما، كه
ويران شد
سراسر…
در نهايت شنيديم
آفت منحوس را
ما، كه
زير آسمان پر
نجومي، سوخت
ارومي بلي
گفتند ارومي
سوخت،
خاكستر شدش
بازار و
آزادي چنين
را، چنان
تاب آورد
مردم كه اين
را، نمي
برد از خداي
اميد ديگر، كه
اين اندازه
سخت آرد به
خاور بلاد
از هر طرف، هر
سو هجومي… سوخت
ارومي ارومي
انتظاري غير
از اين داشت… ارومي
انقلاب روس
را ديد|، نهضت
اندر دلش
فرياد و
بلعيد فغان
سينه رنجور
پنداشت كه
بتوان خصم
ديرين باز
بخشيد… چه
بود افسوس!
مردي را
لزومي؟ سوخت
ارومي زكشت
مرحمت با صد
نيازي، ارومي
بار بدبختي
درو كرد ارومي
در كنارش مار
پرورد ارومي
سوخت از
مهمان نوازي به
جرم اينكه شد
با فقر همدرد جلوها
را رهاند از
دست رومي، سوخت
ارومي ارومي!
اعتمادت؟
اعتمادت ترا
سخت امتحان
كرد اندرين
كار! دو
روزت بخت
نيكو بود
بيدار، دو
روزت عهد
خواري خارج
از ياد، سوم
روزت سعادت
شد نگونسار، ارومي!
باز غرق اندر
غمومي! سوخت
ارومي ارومي!
اعتمادالدوله
ديروز، نصارا
نيز امروزت
دهد باك، يكي
طوفان خون
جوشاند ار
خاك، يكي
افروزد آتش
هاي جانسوز! پس
از ده آك،
ارومي! باز ده
آك هزاران
بوم پس از
تبعيد بومي! سوخت
ارومي! ارومي
مي نبايد روي
نابيد، از
الطاف جناب
رب قهار، فلاكت
بختياري
آورد باز، بشرط
آنكه در دل
پايد اميد؟ بشرط
اينكه باشد
عزم در كار؟ به
فردا ديده
بايد دوخت
ارومي! سوخت
ارومي! همي
با ما كند
اقبال
پرخاش، همي
بر فرس تازد
بخت بدخو! از
آتش من نترسم
يكسر مو، رقيب
ما چو آتش
بود، اي كاش ز
ترس آب جاري
در تكاپو… ارومي!
نااميد اندر
همومي آه!
ارومي! … شناسم
سخت تر خصمي
ترا من، كه
باشد ياس ميل
آشوب، امل
ريز… چو
افتادي
چنين، چونان
تو برخيز كه
خود نادم شود
از كرده
دشمن، سمند
عزم را بر
صولت انگيز مبادا،
غيرتت ريزد
چو مومي… هان
ارومي تعداد
تجدد خواهان
بيشتر
نبودند ولي
آن تعداد
قليل افرادي
بودند
مبارز،
آزاديخواه و
اديب و
روشنفكر كه
خواست جامعه
و نياز زمان
را خوب درك
كرده و با
شهامت و تهور
خاص خود
توانستند
تاريخ
ادبيات
ايران را ورق
زده و موجي نو
و مردمي در
شعر و ادبيات
اين مرز و بوم
بوجود
بياورند. در
اينجا لازم
به يادآوري
است
همانطوريكه
آذربايجان
در تمام
زمينه هاي
فرهنگي و
ادبي
پرچمدار
بوده،
چنانكه در
تاسيس مدارس
و ايجاد
چاپخانه و
نشر كتاب و
روزنامه گوي
سبقت از ساير
استان ها و
شهرستانهاي
ايران ربوده
در ارائه شعر
نو هم به
جامعه ايران
پيشقدم بوده
است و در
زماني كه
هنوز در هيچ
يك از شهرهاي
ايران شعر نو
به ذهن هيچ
كسي خطور نمي
كرد فرزندان
غيور
آذربايجان
با نوگرايي
در زمينه شعر
و ادبيات
توانستند در
اين زمينه هم
نام خود را به
عنوان
پيشكسوت و
پيشگام در
تاريخ
ادبيات اين
مرز و بوم به
ثبت برسانند
و از اين راه
خدمت بس مهمي
به جامعه
ايران بكنند. نوگرايان
كه همگي از
مشروطه
خواهان بنام
و مبارزان دو
آتشه راه
آزادي بودند
چنانكه در
شرح حالشان
خواهد آمد از
نزديكترين
افراد شيخ
محمد
خياباني
رهبر فرقه
دموكرات
آذربايجان و
ستاره
درخشان
آسمان حريت و
آزادي ايران
بودند
بطوريكه
ميرزا تقي
خان افعت كه
يكي از
شاعران
نوپرداز
بوده دست
راست شيخ
محمد
خياباني و
سردبير
روزنامه
تجدد و مدير
مجله
آزاديستان
بوده و در
حقيقت يكي از
مغزهاي
متفكر
انقلاب
آذربايجان
بشمار مي رفت. 1.
يحيي آرين
پور ـ از صبا
تا نيماـ (ج1)ـ ص
121 1و2
حاج زين
العابدين
مراغه ـ
سياحتنامه
ابراهيم بيگ
ـ ص 240 3.
ادوارد
براون،
تاريخ ادبي
ايران، (ج1)، ص 93 4.
انديشه هاي
ميرزا آقا
خان، ص 202 5.
دكتر رضا
براهني، طلا
در مس، ص 326
1.
جعفر شهري،
تهران قديم،
ص 44 2.
از مكتوبات 3.
مقالات
آخوندزاده،
ص 31 4.
مقالات
آخوندزاده،
ص 29 5.
نظريات
متفكران
مشروطه از
كتاب ايران
در آستانه
انقلاب
مشروطيت و
ادبيات
مشرطه نوشته
باقر موسي
نقل گرديد.
|
|||
|
|
|
||